تبليغاتX
آدمک - سفره خالی

این شعر رو نوشتم تا که این روز ها حواسمون به چیزای دیگه هم باشه

سفره خالي
ياد دارم يک غروبي سرد سرد
مي گذشت از کوچه ي ما دورگرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
 ناگهان آهي زد و بغضش شکست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
سوختم ديدم که بابا پير بود
بد تر از او خواهرم دلگير بود
بوي نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش ديدم که لک بر داشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
باز هم بانگ درشت پير مرد
 پرده ي انديشه ام را پاره کرد
دور گردم دار قالي مي خرم
دست دوم جنس عالي مي خرم
کوزه و ظرف سفالي مي خرم
گر نداري شيشه خالي مي خرم
خواهرم بي روسري بيرون پريد
آي آقا سفره خالي مي خريد؟

لينك مطلب | یکشنبه 28 اسفند1384 | 












Home | Archive | Contact US | RSS