تو را گم كرده ام ميان دغدغه هاي زندگي. تو را فراموش كرده ام ميان تراشه هاي مداد رنگي هايم. تو قهر كرده اي و رفته اي كنار پنجره نشسته اي در انتظار باران. باراني كه يادآور روزهاي خوب كودكي است، نم نم باران، بوي خاك، دويدن و گلي شدن، هيچ كدام را فراموش نكردم. فقط كمي گم شده ايم، گم شده ايم ميان وسواس زندگي كردن، تو هنوز منتظري كنار پنجره. صدايت مي كنم. جواب نمي دهي. لبانت تشنه است. مي دانم دوري از باران صبر و قرارت را گرفته. اما چشمانم ديگر طاقت دوري از نگاهت را ندارد و مي بارد و از اشك هايم گل اميد مي رويد و زندگي دوباره معنا پيدا مي كند.
مريم بخشي پور
مريم بخشي پور
لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384
|
