بعد غروب رفتم بيرون چند تا خرت و پرت بخرم هوا خيلي سرد بود روي دوچرخه هم كه دستام يخ زده بود.وارد مغازه شدم و كارم رو انجام دادم توي مغازه هي دستهام رو ها ميكردم
از مغازه كه پامو گذاشتم بيرون ديدمش .
تنها بود
دستهاش رو گذاشته بود تو جيبش و به كف پياده رو خيره بود و آروم راه ميرفت
به جلوش زياد نگاه نميكرد
سوز هوا از يادم رفته بود .كلاهم رو برداشتم.نگاهم مدتي راه رفتنش رو دنبال كرد
انگاري يه غمي توي سينه اش بود
نميدونم اون هم اصلا منو ديد يا نه
كم كم تو جمعيت محو شد
صداي بوق ماشين منو به خودم آورد
سوار دوچرخه ام شدم و دستهامو ها كردم و راه افتادم...
از مغازه كه پامو گذاشتم بيرون ديدمش .
تنها بود
دستهاش رو گذاشته بود تو جيبش و به كف پياده رو خيره بود و آروم راه ميرفت
به جلوش زياد نگاه نميكرد
سوز هوا از يادم رفته بود .كلاهم رو برداشتم.نگاهم مدتي راه رفتنش رو دنبال كرد
انگاري يه غمي توي سينه اش بود
نميدونم اون هم اصلا منو ديد يا نه
كم كم تو جمعيت محو شد
صداي بوق ماشين منو به خودم آورد
سوار دوچرخه ام شدم و دستهامو ها كردم و راه افتادم...
لينك مطلب | یکشنبه 11 دی1384
|
