دل ز دستم رفت و جان هم ، بی دل و جان چون کنم
سرِِّ عشقت آشکارا گشت ، پنهان چون کنم
هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر ، گوید خموش
می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم
عالمي در دست من من همچو مويي در برش
در ميان اين و آن درمانده حيران چون كنم...
سرِِّ عشقت آشکارا گشت ، پنهان چون کنم
هر کسم گوید که درمانی کن آخر درد را
چون به دردم دائما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر ، گوید خموش
می تپد دل در برم می سوزدم جان چون کنم
عالمي در دست من من همچو مويي در برش
در ميان اين و آن درمانده حيران چون كنم...
مهربان : دیگر برایم اهمیتی ندارد که مخاطبان وبلاگ در موردم چه فکر میکنند ، ردپايت را كه در اين دنياي وارونه مي بينم اشك در چشمانم حلقه ميزند ، كدامين نقاب را به صورت زده اي كه مهرت نقاب از رخم برگرفت ، سخن از كدامين خوبي من ميگويي كه "از خوبي تو بود كه من بد شدم"...
لينك مطلب | شنبه 26 آبان1386
|
