تبليغاتX
آدمک - راستی چند روز مانده به عيد؟!

اون مطلب قبلی رو که پست کردم با کامنت هایی مواجه شدم که تا حالا بی سابقه بود!! و کلی ابراز احساسات عشقولانه سرازیر شد ! و من یک جوری ام شد! پس نتیجه گرفتم که هر چه زود تر به روز کنم...
این شعر سروده اسماعیل امینی است که دوست عزیزم مهدی در وبلاگش گزاشته گذاشته (سالک جان سپاس که این همه به املای مطالب دقت داری!) بود که خیلی خوشم اومد ما هم با اجازه کپی پیست میکنیم! و در همین ابتدا به همه تون هشدار میدم که این شعر عشقولانه نیست...!!

 آخرين هفته‌ی زمستان است
همه چشم‌انتظار چهره‌ی عيد
پر شده شهر از هوای بهار
عطر گل‌های سرخ و سبز و سپيد

در خيابان و کوچه و بازار
دست در دست مادر و پدرند
کودکان با نشاط آمده‌اند
تا لباس قشنگ و نو بخرند

مثل آيينه صاف و براق است
کفش‌ها زير نور ويترين‌ها
کودک اِصرار می‌کند: بابا!
من از اين کفش‌ها، فقط اين‌ها!

چند؟ - ناقابل است؛ ده تومان
- ده هزار؟! اين‌که ... چشم‌های پدر
بر زمين خيره می‌شود اما
منتظر مانده چشم‌های پسر

کودک و عيد و خنده و شادی
کودک و کفش نو، لباس قشنگ
کودک و سرزمين روياها
عطرها، نورهای رنگارنگ

می‌خری هان؟ ببين چه برّاق است
ظاهرش مثل کفش مردانه است
می‌خری هان؟! ببين که مرد شدم
مرد در فکر خرجی خانه است ...

راستی چند روز مانده به عيد؟
عيد آجيل و ماهی قرمز
عيد اين سفره‌های دور از نان
که به سامان نمی‌رسد هرگز

می‌خری هان؟! – بله! بله! حتماً
می‌زند خنده شادمانه پسر
لبش از شادی و شعف باز است
مثل لبخند کفش‌های پدر

... در خيابان و کوچه و بازار
هيچ‌کس بغض مرد را نشنيد
آی تقويم‌های رنگارنگ
راستی چند روز مانده به عيد؟!

"اسماعیل امینی"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ۱ : یک آقای قشنگی کامنت گزاشته بود که خیلی مردی اگه برام دعوتنامه جی میل بفرستی من هم نتیجه گرفتم که اگه اینکار رو نکنم مرد نیستم پس دو تا دعوتنامه فرستادم !

پ.ن ۲ : داش شهری (شهرام . ج) هم که به مدد سربازان گمنام امام زمان دستگیر شد البته در روز عزیز ۲۸ صفر توسط مامورین محترم جمهوری اسلامی! (اخرت خنده بود صحبت هاش)

پ.ن ۳ : از اونجا که داش شهری کلی سبیل داشت ما اون مطلبی که درباره زن بودن ایشون نوشته بودیم رو تکذیب میکنیم و میگیم که ایشون خیلی مرده!

لينك مطلب | دوشنبه 28 اسفند1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS