تبليغاتX
آدمک - آقای عزیز

نمی دانم آقای عزيز از كجا حالم را می فهمد و خارش پوستم را هم ؟
تمام تنم می خارد ، از درون و بيرون ، و سرم و درون سوراخ های بينی ام و از همه بيشتر بين انگشت شصت پايم و بغلی اش
امشب می روم حمام ، تمام خارش هايم را سرانگشت های قطره های آب می خاراند ، مهربان و نرم ، مثل مادربزرگ
- شما مادربزرگتون مرده ؟
آقای عزيز دوباره بر می گردد ، سوراخ های بينی اش گشاد تر از حد معمول شده است
و چشم هايش هم همينطور و سرخ تر
- ننه ات مرده مرتيكه ديوث ....
آقای عزيز با دست هايش يقه ام را می گيرد
راننده از يكنواختی اش بيرون می آيد و دست او را از يقه ام می كشد بيرون
صدای راننده را می شنوم :
- ولش كنيد آقای عزيز ، مشكل داره بنده خدا
احساس عريان بودن به من دست می دهد
همه چيز مرا می دانند
آقای عزيز می داند مادرم مرده است و راننده هم می داند كه من مشكل دارم
دست راستم را بين پاهايم می گذارم ، مثل آدم ، آدم بدون حوا
عريان بودن را دوست ندارم ، حتی در حمام ، شايد اگر كسی بداند من با لباس حمام می كند به من بخندد
لباس هايم پوششی برای تنم ، و تنم پوششی برای رازهايم ، رازهايی كه كسی نمی داند ، خدا كند كسی نداند
هر پله كه عريان تر شوم ، خلع سلاح تر می شوم ، می ترسم
آقای عزيز سيگار ديگری را بر لب می گذارد
صدای كشيدن چيزی بر چيزی و بعد جرقه ای و نوری ، خوشم می آيد ، شبيه تولد است
بوی باروت و دوباره ، دود ، غليظ تر از قبل
به اين فكر می كنم كه اگر اين راست باشد كه كسی را كه دوست داری درون دلت منزل می كند ، بيچاره كسی كه درون دل آقای عزيز است
طفلك حتما تا حالا خفه شده است
خيلی بد است ، شيشه دری كه كنار آن نشسته ام دستگيره ندارد
سعی می كنم با دست آن را پايين بكشم
چه تقلای بيهوده ای ، و چه نگاه های خشمناكی از راننده ، كه تلالواش از آينه ، مثل سيلی می خورد توی گونه ام
چيزی درونم می گويد : عادت می كنی
راست می گويد ، من به خيلی چيزهای بد ، و بدتر ، و خيلی بد تر هم عادت کرده است 
يادم می آيد توی كتابی خوانده بودم " همزيستی مسالمت آميز "
فكر می كنم همين جوری است
يادم می آيد اوايل كه دروغ می گفتم شب ها خوابم نمی برد و وجدانم سه روز درد می كرد
كم كم عادت كردم ، عادت كردم به دروغ گفتن و بدتر از آن ، به صادقانه دروغ گفتن
دود را می مكم
با نی های بينی ام
بد بو و رخوتناك
درونم نفوذ می كند ،
احساس می كنم عده ای درونم سرفه می كنند
و من پژواك تمام سرفه ها را قورت می دهم
معده ام تعجب می كند
تا به حال همچين چيزی حواله اش نداده بودم
نفس عميق می كشم
آقای عزيز بر می گردد و نگاهم می كند
نگاهش كودكانه است و پر از سئوال
تصميمم را می گيرم
- آقای عزيز ، يه نخ سيگار داريد ؟
سئوال و تمسخر از نگاه راننده می بارد ، از آينه ای كه چشم هايش را درآن قاب گرفته است
آقای عزيز می خندد
رديف دندانهايش شبيه پله های ساختمان قديمی خانه عمه من است
بالا و پايين و بالاتر و پايين تر
- چی شد ؟ تو كه نفست داش بند ميومد ؟
واژه های دود آلود ، مثل اژدها كه خرناس می كشد
يك نخ سيگار سفيد باريك با نيمتنه زرد بين انگشت های آقای عزيز ، روبروی من ، به تعارف
می گيرمش ،
- ممنون
نگاهش می كنم ، مثل آدمی كه هويتش را از دست داده است
صدای كشيدن چيزی بر چيزی می آيد
و تولدی در من به وقوع می پيوندد
جرقه ای و نوری
و دود در دود ..... ،
- همينجا پياده می شم .
راننده نگاهم می كند و می خندد
آقای عزيز می گويد :
- كجا رفيق ، تازه داشتيم با هم حالی می كرديم
نگاهش می كنم و لبخند می زنم
نگاهش طعم عرق و پسته می دهد و شب نشينی
پياده می شوم
با رشته های از دود ، دود های به هم آميخته
پايين تنه زرد سيگار بين لبهايم جا خوش كرده است
آدم چه ساده خو می گيرد ، آدم چه ساده به چيزهايی كه نمی خواهد خو می گيرد
عميق تر پك می زنم
انگار با خودم لج كرده ام
دود ، رقص كنان ، مثل روياهای بی سرانجامم ، به آسمان تاريك شب عروج می كند
كاش دست های مرا هم می گرفت
دور و برم ، همه جا تاريك است
ماشين و راننده و آقای عزيز از من دور می شوند
ومن از خودم دورتر
می روم سمت خانه و پشت سرم دانه دانه دود می كارم
شايد كسی مرا پيدا كند .
لينك مطلب | یکشنبه 29 بهمن1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS