تبليغاتX
آدمک - قطار

خودم را مرتب کردم، راست ايستادم، سرم را بالا گرفتم.
«لعنت به اين زندگي.»
يک قطره باران از لبه عينکم لغزيد و سقوط کرد روي لبم، با زبانم به آرامي بلعيدمش، لذت بخش بود، درونم خالي شد.
«آخ، کاش بودي لامصب.»
هر وقت که منتظر قطار بودم حس مي کردم که حتما يک بهانه اي هست که يک آدم ديوانه از هل دادن من به روي ريلهاي قطار لذت ببرد، به اين دليل هميشه، اينجا، لبه مرگ مي ايستادم. بعضي از اوقات از ترس حتي به پشت سرم هم نگاه نمي کردم، فقط با خودم مي گفتم:«لعنتي هلم بده ديگه.»

نیما نیلیان

لينك مطلب | دوشنبه 29 آبان1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS