پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود. دختري جوان، روبه روي او، چشم از گلها برنميداشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:«ميدانم از اين گلها خوشات آمده. به زنم ميگويم که دادمشان به تو. گمانم او هم خوشحال ميشود.»
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پايين ميرفت و وارد قبرستان کوچک شهر ميشد.
از: بنت کرف
دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پايين ميرفت و وارد قبرستان کوچک شهر ميشد.
از: بنت کرف
لينك مطلب | دوشنبه 22 آبان1385
|