تبليغاتX
آدمک - عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت...

آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت...یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور ، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان ک " آرش " برد
حسین منزوی

لينك مطلب | پنجشنبه 6 مهر1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS