تبليغاتX
آدمک - نامه بچه ها به خدا

ــ خداي عزيز توي كلاساي ديني يكشنبه ها به ما گفتن كه تو چيكار ميكني . كي جاي تو كار ميكنه وقتي تو ميري مرخصي ؟
ــ خداي عزيز مي خوام تو جشن هالوين لباس شيطون بپوشم ؛ از نظر تو اشكالي نداره ؟
ــ خداي عزيز آيا تو واقعا نامرئي هستي يا اين فقط يك شوخي است ؟
ــ خداي عزيز چرا به جاي اينكه بذاري مردم بميرن و مجبور بشي كه آدماي تازه ديگه اي بسازي همين آدمايي رو كه وجود دارن نيگه نمي داري ؟
ــ خداي عزيز آيا تو خداي حيوونا هستي يا خداي اونا يكي ديگه ست ؟
ــ خداي عزيز اگه واقعا منظورت اينه كه بايد با ديگران همون كاري رو كرد كه اونا با تو ميكنن ؛ پس من بايد حساب برادرم رو برسم !
ــ خداي عزيز من امريكايي هستم تو كجايي هستي ؟
ــ خداي عزيز به خاطر برادر كوچيكم متشكرم ولي من دعا كرده بودم كه يه توله سگ داشته باشم !
ــ برادر من راجع به تولد بچه ها باهام حرف زده ولي به نظرم جور در نمياد !
ــ اگه روز يكشنبه توي كليسا رو نگاه كني بهت كفشاي نوام رو نشون ميدم .
خدايا! امروز رفتم کفش خريدم....کي مياي تو کليسا منم بيام.؟کفشارو بزارم دمه در ببيني ؟
خدايا! ميشه بگي وقتي ميري يکشنبه ها تعطيلات کي مياد جات واي ميسه که دعاهاي منو بشنوه؟
خدايا! زورت ميرسه مچه دسته بابامو بخوابوني؟
خدايا!ميشه قدمو بلند کني ميخوام دوچرخه سوار بشم اخه
خدايا! اگه بگم دوتا دعا دارم مثل بابام منو ميزني؟بابامو مهربون کن...همش منو ميزنه...
نزنيشا.....
- خدايا فكركنم قابيل نمي تونست هابيلو بكشه اگه اطاقشون رو جدا ميكردي براي من و برادرم كه اينكار مؤثر بود
ــ و بالاخره يك جمله محشر از كودكي به نام چارلي : خداي عزيز تو چطور تونستي كه بدوني خدا هستي ؟
لينك مطلب | پنجشنبه 19 مرداد1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS