تبليغاتX
آدمک - شاعر

هر کی از جلسه بیرون میومد به خاطر شعری که خونده بود بهش تبریک می‌گفت؛ آشفته بود و ناراحت؛ ناراحت واسه دختر شهرستانی جدید الورودی که هر چی فکر می‌کرد، صداقت و سادگیش با بی معرفتیا و دغل‌بازیای این پسری که تو جلسه همراهش بود نمیخوند.
اهل دخالت نبود.خجالتی و کم‌حرف و... سرشو انداخته بود پایین و داشت با خودش کلنجار می‌رفت که یه صفحه سفید جلوی چشاش باز شد.
دختر با لهجه‌ی جنوبیش گفت: «میشه برام یه چیزی بنویسین شعرتون ماه بود.»
- البته.من کسی نیستم که... اسمتون چی بود؟
- پروانه
:«کاش وقتی پروانه‌ی دشت شقایق می‌فهمد که گل‌کاغذی‌ها و شعله‌های خوش آب و رنگ شهری لایق بوییدن و بوسیدن نیستند، هنوز بالهایش آتش نگرفته باشند. با احترام. شاعر!»

"مسعود کرمی"

لينك مطلب | یکشنبه 31 اردیبهشت1385 | 












Home | Archive | Contact US | RSS