تبليغاتX
آدمک

سالهاست كه گمت كرده ام
ميان بازي بزرگان
نشاني ات را از هر كه ميپرسم ميگويد
اهل اين محل نيستم
نميشناسم
عكست را نشان ميدهم
اما خودم هم...
نميشناسم
اهل اين محل نيستم
و من همچنان كوركورانه بدنبال كورسوي چشمانت در اين دالان تاريك
...
نمي يابم
جز صداي نفس هايي كه بوي مرگ ميدهد...
بودنت را ميسپارم به گلبرگ هاي رازقي
كه يكايك پرپرشان ميكنم
لينك مطلب | پنجشنبه 24 خرداد1386 | 













تو آن بالا...به آن بزرگی
من این پایین...به این کوچکی
...
چشمهایت که ضعیف نیست؟!
لينك مطلب | چهارشنبه 9 خرداد1386 | 













و اين منم
پسركي مغموم در آستانه فصلي براي آش خوردن
در ابتداي درک كارشناسي ارشد آلوده مردوديت
و يأس ساده و غمناک آسمان
و ناتواني اين دست هاي سيماني
و دعاهای مستجاب نشده پدر و مادری منتظر بارقه چشمهای فرزند
وضعيت انتخاب رشته داوطلب : غيرمجاز

پ.ن ۱: با اینکه میدونستم مجاز نمیشم ولی مادرم انقدر برام دعا کرده بود که یقین آورده بودم رتبه ام تک رقمی خواهد شد...پدر و مادر : شرمنده ام که نتونستم آرزوهاتون رو برآورده کنم...

پ.ن ۲: فعلا حال و حوصله هیچی رو ندارم ، وبلاگ هم تا اطلاع ثانوی تعطیله تا وقتی حالم خوب شه (لطفا شلوغش نکنید دیگه)، سعی میکنم خودم رو با امتحان های آخر ترم ترم آخر گول بزنم
گور بابای کارشناسی ارشد !

لينك مطلب | چهارشنبه 2 خرداد1386 | 












Home | Archive | Contact US | RSS