تبليغاتX
آدمک

دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت :  منزل فلانی ؟
گفتم : خودم هستم ، بفرمایید .
گفت : من شماره ی تلفن شما را به سختی پیدا کردم . اول تلفن کردم به آقای باباچاهی ، از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم . بعداً تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان شماره ی تلفن آقای صالحی را گرفتم ، بعداً تلفن زدم به آقای صا لحی و از ایشان تلفن جناب عالی را خواستم . ایشان هم شماره ی تلفن شما را به من دادند . من به آن شماره زنگ زدم ، گفتند فلانی دو سه سال است که از اینجا رفته است . پرسیدم شماره ی جدید آقای فلانی را دارید ؟ گفتند نه نداریم . شما می توانید ا ز مرکز ۱۱۸ سؤال کنید . زنگ زدم به ۱۱۸ و شماره ی تلفن شما را از آنجا گرفتم .
گفتم : متأسفم که این همه توی زحمت افتاده اید . واقعاً شرمنده ام . حالا امرتان را بفرمایید .
گفت : می خواستم از شما تلفن احمد رضا احمدی را بگیرم

عمران صلاحی

لينك مطلب | پنجشنبه 29 دی1384 | 













جاده
در انبوه مردمان
همیشه تنهاست
زیرا که دوستش نمی دارند ...

رابیندرانات تاگور

لينك مطلب | چهارشنبه 28 دی1384 | 













كفش

كفش

درگرانقيمت ترين كفش جهان موسوم بـه كفش هـاي سيــندرلا
از 565 قطعه الماس به وزن 55 قيراط
استفاده شده است
قيمت آن بالغ بـر 2 ميـلـيون دلار
(1 ميليارد و 700 ميليون تومان) است.
 


ادامه مطلب
لينك مطلب | چهارشنبه 28 دی1384 | 













 درخت زيتون قرن‌هاست كه جايگاه ويژه‌اى در فرهنگ يونان و روم باستان دارد. اين درخت به درخت مقدس معروف است. يونانيان و روميان براى گرامی‌داشت ياد مردگان درخت زيتون مى‌كاشتند. نه تنها ميوه زيتون، بلكه چوب و برگ اين درخت نيز موارد مصرف فراوانى دارند. چوب زيتون از مستحكم‌ترين انواع چوب است. دم كرده برگ درخت زيتون تب‌بر است و مصرف روزانه اين دم كرده به عنوان چاى آرامش‌بخش و كاهنده استرس است. چاى برگ زيتون فشار خون را هم پايين مى‌آورد. 
    روغن زيتون كه عصاره ميوه زيتون است يكى از محبوب‌ترين و شناخته شده‌ترين روغن‌هاى گياهى است كه نه تنها طعم خوبى دارد بلكه سرشار از خاصيت است. از چهار هزار سال پيش مصريان باستان خواص جادويى روغن زيتون را مى‌شناختند. اين روغن نه تنها در وعده‌هاى غذايى بلكه در پزشكى باستان هم جايگاه خاصى داشته است. از قرن دوازدهم ميلادى به بعد دنياى پزشكى غرب نيز به اهميت روغن زيتون پى برد و اين روغن جادويى هر روز محبوبتر و معروفتر شد. بيش از سه چهارم چربى موجود در روغن زيتون را اسيدهاى چرب اشباع نشده تشكيل مى‌دهند. اسيدهاى چرب اشباع نشده چربى‌هاى مفيدى هستند كه در روغن‌هاى گياهى مانند روغن آفتابگردان نيز يافت مى‌شوند. به همين علت متخصصين تغذيه مصرف روغن‌هاى گياهى را توصيه مى‌كنند. 
ادامه مطلب
لينك مطلب | چهارشنبه 28 دی1384 | 













     وزير بهداشت , درمان و آموزش پزشكي با بيان اينكه اميد به زندگي در مردم ايران بعد از انقلا‌ب‌, 13 سال افزايش يافته است ,گفت: هم‌اكنون اميد به‌زندگي در مردم‌, 71 سال است .
    به گزارش واحد مرکزي خبر دكتر كامران باقري لنكراني عصردوشنبه در گشايش چهارمين اجلا‌س بين‌المللي عوامل اجتماعي موثر بر سلا‌مت افزود: خوشبختانه ايران بعد از انقلا‌ب اسلا‌مي پيشرفت‌هاي چشمگيري در ارتقاي شاخص‌هاي بهداشتي مانند كاهش مرگ و مير كودكان و مادران باردار و افزايش اميد به زندگي داشته است.
    وي با اشاره به اينكه اين اجلا‌س تاكنون در سه كشور دنيا برگزار شده‌,اظهار داشت: چهارمين اجلا‌س نيز در كشورمان به دليل اينكه تجربيات بسيار گرانقدري در زمينه سلا‌مت بعد از پيروزي انقلا‌ب اسلا‌مي بدست آورديم‌, در حال برگزاري است.
    لنكراني در زمينه دلايل برگزاري اين اجلا‌س بين‌المللي گفت:سازمان جهاني بهداشت متوجه شد كه به رغم تلا‌ش‌هاي بسياري كه در زمينه سلا‌مت از جمله‌ارتقاي بهداشت و احداث خانه بهداشت انجام مي‌دهد, ولي وضعيت سلا‌مت در جوامع ارتقا نمييابد.
    وي با بيان اينكه نقش سيستم بهداشت و درمان در ارتقاي سلا‌مت فقط 25 درصد است‌, افزود: به همين خاطر سازمان جهاني بهداشت بحث عوامل اجتماعي موثر بر سلا‌مت را بطور سيستماتيك مورد بررسي قرار داده و كميسيوني را بر اين عنوان تشكيل داد كه هم‌اكنون 20 كشور ازجمله ايران در آن عضو هستند.
   
ادامه مطلب
لينك مطلب | چهارشنبه 28 دی1384 | 













سلام
از فردا امتحانام شروع میشه
برام دعا کنید
شاید دیر به دیر بنویسم

لينك مطلب | سه شنبه 27 دی1384 | 













امتحان دادن، مصيبت  است؛ اين كه مقدمه نمي خواهد. يك ترم تمام دو دره بازي و بي خيالي طي كردن، مجبورت مي كند كه چند روزي هم زندگي را ببوسي و بگذاري كنار و بنشيني پاي درس و مشق.
فلاش بك ها شروع مي شود: اوايل ترم است. سفت و سخت به خودت قول مي دهي كه كلاس ها را تمام و كمال بروي و جزوه هايت مثل بچه هاي خوب، كامل باشد و نگذاري درس ها مثل ترم هاي قبل، روي هم تلنبار شود. بعد توي ابر بالاي كله ات يك دانشجوي نمونه ظاهر مي شود كه سر وقت كلاس مي رود، بلافاصله بعد از كلاس درس مي خواند، و پروژه و تحقيق تحويل مي دهد. روز امتحان هم همه آرزو دارند كه كنار دستش بنشينند.
چشم هايت را باز كن. رؤياي شيرينت را بگذار براي اول ترم بعد. وقت اين حرف ها نيست. ترم تمام شده. بايد به هر ضرب و زوري كه هست، درس ها را پاس كني.
عذاب وجدان هم باشد براي بعد. هنوز اتفاق خاصي رخ نداده. هنوز هم مي شود خوشبخت شد. اما خوشبخت شدن، راه دارد. خصوصا اگر يك شبه باشد. حالا كه ترم خوبي رانگذرانده اي، سعي كن شب امتحان خوبي را سپري كني. خيلي وقت ها شب امتحان، معجزه مي شود.

ادامه مطلب
لينك مطلب | شنبه 24 دی1384 | 













یک رنگ تر از تخم مرغ ندیدم
اما شکست و
دورنگی آن نیز پیدا شد

لينك مطلب | شنبه 24 دی1384 | 













گر در جهان دلی ز تو  خرم  نمی شود

باری چنان مکن که شود خاطری حزین

لينك مطلب | شنبه 24 دی1384 | 













آينده را مي دانم
بهار كم كم پير مي شود
چتر خاطره ها بسته مي شود
خواب ها همه پاييز مي شوند
*
آسمان سياه است
شهر، خاموش
ديگر منتظر هيچ كس نخواهيم بود
چشمان هيچ كس روشن نيست
هواي شهر، خاكستري
زمين پر از ستاره هاي گمشده
آه من هيچ وقت كنار آينده گريه نمي كنم
غمگين مباش
خدا هميشه به ما صبر مي دهد!
نيلوفر فتاحي روان
لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













آسمان، پر است از ستاره
و دنيا، مملو از آدم.
همه ستاره ها مي درخشند
اما همه آدم ها، نه!
ياسمين حاتمي
لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













به باغ قسم!
بي تو غنچه ها دلتنگ
و برگ ها همه سال، رنگ پاييزند
به باد قسم!
بي تو بيدها مجنون
و سيب ها
همه، كال از درخت مي ريزند
آتوسا صالحي

لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













رؤياهايت را باران شست
دخترك غمگين!
و يك لكه رنگين
روي خيالت گلدوزي كرد
مثل دستمال قديمي مادربزرگ
كه رنگ داده بود
توي آب

پروانه پارسا
لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













سال هاي سال پيش، پادشاه باهوش و مهربان و دست و دل بازي زندگي مي كرد. پادشاه روزي با خود انديشيد كه ديگر پايان عمرش نزديك است. پس برده باوفايش، «الزار» ، را فراخواند و به او گفت: «تو سال ها براي من و خانواده ام، خدمتگزاري از خود گذشته بوده اي. امروز من تو را آزاد مي كنم و تمام اين طلاها و نقره ها و سنگ هاي قيمتي، هديه هاي من به تو هستند.
برو و سعي كن هميشه كارهاي خوب انجام دهي و موفق باشي.»
الزار از روي قدرداني و سپاسگزاري به اربابش تعظيم كرد. پس از مدت كوتاهي، با يك كشتي كوچك به سرزمين ديگري رفت.
شب سوم طوفان شديدي از سمت شمال وزيدن گرفت. كشتي به عمق اقيانوس فرو رفت و ملوانان آن غرق شدند. همه ثروت و دارايي الزار از بين رفت و او با لباس هاي پاره و پاي برهنه در ساحل دريا ماند. سردش بود. گرسنه و وحشت زده، نااميدانه بر روي ساحل سنگي قدم مي زد و به دنبال غذا و پناهگاهي در مقابل باد و باران مي گشت.
بعد از ساعت ها پياده روي، به تپه اي رسيد كه راهي از ميان آن مي گذشت. الزار راه را دنبال كرد تا به يك شهر پرجمعيت رسيد.

ادامه مطلب
لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













دست هاي من هنوز
بوي خاك و آفتاب مي دهد
دست هاي من هنوز
بوي نغمه هاي «تاب تاب» مي دهد
دست هاي من هنوز
بوي فكرهاي قبل خواب مي دهد
بوي بچگي و خنده هاي ناب مي دهد
دست هاي كودكي هنوز
توي دست هاي نوجواني ام...
گاه رفته و مرا
سمت كارهاي بچگي كشيده است
گاه سر به زير و رام
با من و
دست هاي تازه ام
طعم نوجواني مرا چشيده است
لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













 یادداشتهای روزانه یک مامور قبض روح
شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این بن لادن میذاره؟!

یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم عوضی وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .

سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحاشی بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیده بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!!

* منبع رو نمیدونستم وگرنه مینوشتم !

لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













تمام گشته قرارم، خدا كند كه بيايي
كسي به جز تو ندارم، خدا كند كه بيايي
بيا تا با آمدنت، گل هاي شادي شكوفه كنند و غروب هاي جمعه دل انگيز شود. بيا و با آمدنت، به غم ها پايان بده.
بهاره منتهايي

لينك مطلب | جمعه 23 دی1384 | 













فكر مي كرد فقط يك شاخه كوچك را شكسته
براي تير و كمانش
كاش مي دانست
با شكستن يك شاخه
دنيا را از من مي گيرد
چرا هيچ كس گنجشك ها را
روي شاخه هاي زندگي
جدي نمي گيرد؟
مريم ايازي

لينك مطلب | چهارشنبه 21 دی1384 | 













مي ترسم. هميشه مي ترسيدم. مي ترسم فراموش شوم و از يادها بروم. مي ترسم روزي برسد كه من چشم هايم را باز كنم و ببينم كه ديگر در خاطره ها نيستم. از تصور آن هم تمام تنم مي لرزد.
به گريه مي افتم و خشمگين فرياد مي زنم: اين انصاف نيست. براي يك انسان هيچ چيز بدتر از فراموش شدن نيست. معني اش اين است كه ديگر كسي تو را دوست ندارد. ديگر كسي به تو توجه نمي كند. تو ديگر نيستي، لااقل در خاطره ها.
فرقي نمي كند. چه در آغوش خوشه هاي طلايي گندم، در جنگل، در ساحل و يا در صحرا بزرگ شده باشي و چه توي يك شهر دود گرفته با
آسمان خراش هاي تهديد كننده و آدم هاي خاكستري، باز هم از ياد مي روي، و اين يعني زوال.
دنيا جاي بزرگي است. گاهي كه تنها مي شوم و بغض گلويم را مي گيرد، با خودم مي گويم: دنيا جاي بزرگي است، اما مثل يك دايره، دايره اي بزرگ كه من در آن نقطه اي كوچك و تنهايم؛ يك نقطه دورافتاده. و اگر روزي يك نقطه ديگر نباشد، يعني...
صدايي در درونم مي پيچد و با من حرف مي زند: نه، صبر كن. زود قضاوت نكن. تو فراموش نمي شوي. خورشيد تو را از ياد نمي برد. زمين تو را فراموش نمي كند. راستي، پدر و مادرت تو را دوست دارند. تو جزئي از آنهايي. آنها هم تو را از ياد نمي برند. تو فراموش نمي شوي. اما براي من اينها كافي نيست. من باز هم همان نقطه كوچكم و باز هم مي ترسم. من باز هم تنها و دورافتاده ام. من...
و باز كسي در درونم با من حرف مي زند: حتي اگر خورشيد و زمين تو را از ياد ببرند، حتي اگر پدر و مادرت تو را فراموش كنند،... باز هم كسي هست؛ كسي كه هميشه بوده و هميشه خواهد بود. فقط كافي است او را با زبان دلت صدا كني.
او همين جاست. او تو را از ياد نمي برد. او به تو زندگي بخشيده است. او به تو گرما و عشق و اميد داده است. اگر بخواهي اش، اگر خودت از او دور نشوي، او هميشه با تو بوده است و هميشه با تو مي ماند. «هرجا كه باشيد، او با شماست.»
نگار اميني

لينك مطلب | چهارشنبه 21 دی1384 | 













زير اشك هاي آسمان راه مي روم و نم نم برايت حرف مي زنم. به اندازه ستاره هاي آسمان شب برايت حرف دارم.
* * *
دل من پر از درد است؛ پر از غصه است. اي كاش يكي بود تا از نزديك، همه چيز را برايش تعريف كنم...
* * *
به تو دل مي بندم خداي مهربان! كه تو بهترين همدمي.
در نيمه هاي شب، در برابرت زانو مي زنم و از تو آمرزش مي خواهم.
لينك مطلب | چهارشنبه 21 دی1384 | 













چند روز است كه جواب سلامم را نمي دهي،
يادت رفته از ديوار بالا مي رفتيم و از درخت همسايه سيب مي كنديم،
ساعت ها كنار هم مي نشستيم و حرف مي زديم؟
آن روزها فكر مي كردم هميشه دوست مي ماني.
نمي دانستم پدرت از مسافرت برگشته و برايت كفش هاي نو خريده.
عباس رحمتي
لينك مطلب | سه شنبه 20 دی1384 | 













تو رفته اي
تو
يكي از همين روزها رفته اي
اما من
نمي خواهم باور كنم
رفتن نبايد هميشه مردن باشد
رفتن مي تواند سفر باشد
تو رفته اي
بي آن كه حتي نگاهت را
براي آخرين بار
به من هديه كني
من از تو چيزي ندارم
جز يك عكس ۴*۳
سياه و سفيد
مثل خانه هاي جدول دلم
-----
شادي امامي فر
لينك مطلب | سه شنبه 20 دی1384 | 













بي كار و بي پول بود. يك روز شوخي شوخي يك چمدان پر از پول پيدا كرد. با آن پول ماشين خريد، خانه خريد، ويلاي شيك و بزرگ خريد، شوخي شوخي صاحب يك كارخانه بزرگ شد، شوخي شوخي به سفرهاي خارجي رفت. ولي يك روز، شوخي شوخي ثروتش را ازش گرفتند، چون همه اش يك شوخي بود!
لينك مطلب | سه شنبه 20 دی1384 | 













... جيوه مايع را روي صورت آدمك ها مي پاشم؛ تا يكديگر را توي گونه هاي هم پيدا كنند و مجبور شوند توي صورت هم نگاه كنند. شايد اين طوري هر كس كه دست به جيب برد، جاي پول، مشت مشت ستاره بدهد، يا بي غرض بر صورتش انار خنده بشكفد كه آدمك ها به خاطر عطر رازگونه اش بي خود شوند. ديگر زمين جاي مترسك ها نيست. گنجشك ها هم مي توانند توي دست هاي تو لانه كنند.

مسيحا كلهوري

لينك مطلب | جمعه 16 دی1384 | 













زمستان بود، سرما خورده بوديم. خواهرم از پدرم سرما خورد. مادرم از خواهرم سرما خورد و من هم از خواهرم. تراشم از من. همه غمگين بوديم. بيشتر از همه تراشم.
چون نمي توانست مدادم را بتراشد. چرا؟ چون با هر يك عطسه او نوك مدادم مي شكست.
نازنين نصرتي

نظرتون راجع به اينجور نوشته ها چيه؟ ادامه بدم؟

لينك مطلب | جمعه 16 دی1384 | 













سيب سرخ مي افتد
در حوض
ماهي ها به دورش
حلقه مي زنند
قلب من در چاه مي  افتد
هيچ كس نيست!
نسترن طاهري
لينك مطلب | جمعه 16 دی1384 | 













نشستم و براي غصه هايم گريه كردم
پسركي با دسته گل سرخ
در چراغ قرمز
با لباسي چروكيده ايستاده بود
به كوچكي غصه هايم خنديدم
شيوا نوبخت
لينك مطلب | جمعه 16 دی1384 | 













استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما   نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

لينك مطلب | جمعه 16 دی1384 | 













يا ایـــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا امیـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد . و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا .

باری يا ايها العزيز انا فــی آتش العـشق کمثـل الماهيتابه میـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده. فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم , اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !

 الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بیــــدارون و گریـــــه زارون فی هجرک .

 انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير فدای بدن ابيضت بشود ! بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو ! يعنـــی وق وق ! میـکنم و هرچه نامه جات لعاشقانه بسوی انت ارسالون هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!انــــــــــــــا هستم واحد جوان الباسواد و صاحب المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!! انا دیـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون الجوان الضعيف الخفيف الکثيف

لينك مطلب | پنجشنبه 15 دی1384 | 













امشب مي خواهم براي تو لالايي بگويم، براي دستان خسته ات، براي چشم هاي بي رمقت، براي قلب آواره ات، مسافر كوچك چراغ قرمز. براي بي اماني دردهايت،
اي يادآور الفباي فقر.
بگو...،  بگو، اگر چه ديگر حتي قدرت حرف زدن نداري. بگو امروز كدام عابر از گل هاي تازه ات را خريد، كدام غريبه كفش هايش را پذيراي واكس زدن كرد و كدام رهگذر از فال هاي حافظت خريد. بگو كدام دست بلور چشمت را شكست. كدام سنگيني نگاه
بر قلب كوچكت سنگيني كرد و كدام گذر جاده، ذهنت را
خط خطي كرد.
شايد كنار تير چراغ برق، كنار ديوار كهنه يك خانه قديمي يا شايد كنار كركره بسته يك مغازه وقتي آرام مي گيري و با فال ها و سيگارها و واكس ها و
شاخه گل هايت به خواب مي روي، تمام اين چيزها را فراموش كني اما هرگز فراموش نمي كني كه سهمي از زندگي داري.
شب است و نمي دانم كجا به خواب رفته اي،  مي خواهم براي تو لالايي بگويم، كولي كوچك كوچه ها.
شايد امشب خواب ستاره هاي زرد ببيني، شايد خواب عابري را ببيني كه مي خواهد تمام شاخه گل هايت را بخرد يا شايد بخواهد براي تمام عمرش فال بردارد.
آه كه خواب هايت چه قدر شيرين اند.
دوست كوچكم، دستانت به جرم كدامين گناه ترك خورده اند. به جرم كدامين گناه آواره اي، خسته اي؟
بخواب و اي كاش آرزوهايت را در خواب چشمان معصومت ببيني.
بخواب...
معصومه قنبري
لينك مطلب | چهارشنبه 14 دی1384 | 













باد پاييزي برگ ها را از درختان جدا و آنها را در اطراف دهكده پخش مي كرد.
هندريك گفت: «بابا! مي شود الان بادبادكم را به هوا بفرستم؟»
لئوني هم گفت: «من هم دلم مي خواهد بادبادك به هوا بفرستم.»
پدر بادبادك هندريك را از انباري، جايي كه از پاييز پارسال دست نخورده باقي مانده بود آورد و براي لئوني يك بادبادك تازه درست كرد. بعد، يك صورت خندان روي بادبادك نقاشي كرد و اسمش را سيم سائو گذاشت.
لئوني بادبادك را شب روي صندلي روبه روي تختخوابش گذاشت، طوري كه تمام شب بتواند آن را ببيند. فرداي آن روز آنها به تپه پايين دهكده رفتند تا بادبادك هايشان را به هوا بفرستند.
هندريك نخ بادبادكش را سريع باز كرد و بادبادك آن قدر بالا رفت كه ديگر خيلي كوچك به نظر مي رسيد.
لئوني قبل از اين كه بادبادكش را به آسمان بفرستد آرام چيزي در گوشش گفت.
بادبادك هر چه بالاتر مي رفت، لئوني محكم تر
نخ آن را مي كشيد. بعد يواش در گوشش گفت: «نخ ديگر تمام شد. دلت مي خواهد باز هم بالاتر پرواز كني؟»
سيم سائو طوري در آسمان تكان مي خورد كه انگار دلش مي خواست بگويد: «آره»
و بعد لئوني نخ را ول كرد.
پدر فرياد زد: «لئوني! چرا نخ را از دستت ول كردي؟ الان بادبادكت مي ره!»
هندريك داشت فكر مي كرد: «حتماً  لئوني براي بادبادك هوا كردن هنوز خيلي بچه است.»
لئوني به آسمان نگاه مي كرد و بادبادكش را مي ديد كه كوچك تر و كوچك تر مي شد.
«پرواز كن سيم سائو، پرواز كن، آن قدر كه به بالاي آسمان برسي.»
ولي او آن قدر اين جمله را آهسته گفت كه پدر و هندريك چيزي نشنيدند.
ترجمه شيرين شمس
لينك مطلب | چهارشنبه 14 دی1384 | 













خدايا! گمشده اي در اين شلوغي بازار مكاره خودفريبي روزگار، با تو گفت و گو دارد، براي حرف زدن زبانم ده.
خدايا! همت، لا زمه بندگي است، بدون همت و اراده چه هستيم؟
خدايا! مرگ را پروازي قرار ده زيبا، پركشيدني تا اوج خواستن، فنا شدن در آسمان بيخودي. خدايا! ما از مردن در هراسيم، هراسمان را از زنده بودن افزون كن.
مهربانا! به حق ستار العيوبي ات، بعد از مرگ هم ما را شامل بخشايندگي ستاريت فرما.
خدايا! چه توانايي هستيم كه قدرت دل بريدن نيست و چگونه بنده اي كه توان بندگي نيست؟
الهي! بال پرواز روح، پر پريدن انديشه و فكر، توان جست و خيز زدن خواستن و عشق،  جان دربند و حسرت كشيده دنياي نامرادي، ديده حيرت زده متلا طم همه در چنبره ياس خشكيد و از تب و تاب افتاد.
در اين وادي راه، درميان هزار هزار بيراه گمشده، چشم ما را نعمت شناخت و تفكيك راه از بيراه قرار ده.
در گردباد عظيم آخر الزماني، در هجوم و سرسام قرن حاضر، عمر ما خاشاك لحظه اي است اميد ما را نااميد مكن.
خدايا! عبوري افتان و خيزان از پل دنيا به آخرت داريم، اميد، ايمان و توان پايداري را عصاي دست ما فرما.
برگرفته از كتاب نيايش
لينك مطلب | سه شنبه 13 دی1384 | 













مرد صياد مرواريد بزرگي براي پادشاه هديه آورد. پادشاه مرواريد را ديد و شيفته آن شد و گفت: «صد برابر وزن آن به تو طلا خواهم داد؛» مرد انديشيد: «صد برابر وزن آن!» خوشحال بود ولي راضي نبود...! به مرواريد نگاه كرد. «كاش كمي بزرگ تر بودي!» مرواريد در دست مرد جنبيد و بزرگ تر شد. آن قدر كه به زمين افتاد. صياد هنوز راضي نبود. مرواريد باز هم غلتيد و بزرگ شد، آن قدر كه هم وزن خود مرد شد. مرد صياد بيشتر مي خواست. مرواريد بزرگ تر شد و غلتيد تا جايي كه استخوان هاي صياد را زير خود خرد كرد. كاخ شاه را
فرو ريخت و به سمت دريا راه گشود و به درون آب افتاد و موجي عظيم را به بيرون فرستاد. شهر را آب برد. بازماندگان اندك، شهر را باز ساختند و زندگي دوباره جريان يافت اما تا قرن ها صيادي بينشان يافت نشد.
مليحه آگاهي
لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384 | 













مي تواني با برف يك گلوله، نه، صد گلوله برفي بسازي و
دوستان و هم كلاسي هايت را هدف قرار دهي!
مي تواني با برف يك آدم برفي درست كني؛
مثل تمام آدم برفي هاي ديگر
با چشم هاي زغالي و شال و كلاه!
اما مي تواني با برف يك قلب بزرگ بسازي؛
يك قلب يخي، كه با اولين نوازش خورشيد، آب شود.

 

لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384 | 













هديه خدا
عشق ، هديه است
كه خدا به نشاني همه مي فرستد!

كودكي
عروسكم!
كودكي ام را به تو مي سپارم
چاره اي نيست
بايد بزرگ شوم!

معصومه حسيني پور

لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384 | 













آينه چشم هايش را بست و خواب ديد. خواب اتاق را ديد. خواب آدم ها و لباس هايشان، خواب تخت، كمد، صندلي، پنجره و هر آنچه سال ها در مقابل او بودند و او ديده بود. از خواب، پريد و از خود پرسيد: «آيا در اتاق خواب ها و روياهاي آدم ها هم جايي براي من وجود دارد؟»
ناگهان احساس كرد چه قدر سنگين شده است. از آن همه آويزان بودن، از آن همه ديدن و ديدن و ديدن و آه بلندي كشيد، آن قدر بلند كه ميخ هم از جا پريد. آينه افتاد و تكه تكه شد. ناگاه چشم تكه ها به هم افتاد و صداي خنده شان بلند شد. آخر آينه هيچ وقت خودش را در آينه نديده بود.
پرنيان سعيدي
لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384 | 













تو را گم كرده ام ميان دغدغه هاي زندگي. تو را فراموش كرده ام ميان تراشه هاي مداد رنگي هايم. تو قهر كرده اي و رفته اي كنار پنجره نشسته اي در انتظار باران. باراني كه يادآور روزهاي خوب كودكي است، نم نم باران، بوي خاك، دويدن و گلي شدن، هيچ كدام را فراموش نكردم. فقط كمي گم شده ايم، گم شده ايم ميان وسواس زندگي كردن، تو هنوز منتظري كنار پنجره. صدايت مي كنم. جواب نمي دهي. لبانت تشنه است. مي دانم دوري از باران صبر و قرارت را گرفته. اما چشمانم ديگر طاقت دوري از نگاهت را ندارد و مي بارد و از اشك هايم گل اميد مي رويد و زندگي دوباره معنا پيدا مي كند.
مريم بخشي پور
لينك مطلب | دوشنبه 12 دی1384 | 













بهترين حيله
از روباه پرسيدند: «براي فرار از دست سگ چند حيله مي داني؟»
گفت: «راه هاي زيادي دارد، اما بهتر از همه اين است كه من و او هرگز يكديگر را نبينيم!»

گيوه باشد
درويشي گيوه در پا نماز مي گزارد. دزدي طمع در گيوه او بست.
گفت: «با گيوه نماز نباشد.»
درويش منظور او را فهميد، گفت «اگر نماز نباشد، گيوه باشد.»
عبيد زاكاني، «رساله دلگشا»
لينك مطلب | یکشنبه 11 دی1384 | 













بعد غروب رفتم بيرون چند تا خرت و پرت بخرم هوا خيلي سرد بود روي دوچرخه هم كه دستام يخ زده بود.وارد مغازه شدم و كارم رو انجام دادم توي مغازه هي دستهام رو ها ميكردم
از مغازه كه پامو گذاشتم بيرون ديدمش .
تنها بود
دستهاش رو گذاشته بود تو جيبش و به كف پياده رو خيره بود و آروم راه ميرفت
به جلوش زياد نگاه نميكرد
سوز هوا از يادم رفته بود .كلاهم رو برداشتم.نگاهم مدتي راه رفتنش رو دنبال كرد
انگاري يه غمي توي سينه اش بود
نميدونم اون هم اصلا منو ديد يا نه
كم كم تو جمعيت محو شد
صداي بوق ماشين منو به خودم آورد
سوار دوچرخه ام شدم و دستهامو ها كردم و راه افتادم...
لينك مطلب | یکشنبه 11 دی1384 | 













آدمك باران را دوست داشت. باران هم آدمك را. آدمك از خانه آمد بيرون و شروع كرد به قدم زدن. باد به او يك پلاستيك كوچولو داد تا آن را روي سرش بگذارد. آدمك، پلاستيك بر سر، توي خيابان راه رفت و آواز خواند.
چراغ راهنمايي گفت: «آدمك! برگرد خونه. پاهات خيس شده.»
آدمك از ذوق باران، هر سه چراغ راهنمايي را بوسيد و رفت.
دخترک خيسي كه تمام بدنش مي لرزيد از سرما، گفت:« آدمك! تنت خيس شده.»
آدمك چشم هاي دخترک را بوسيد و رفت.
گدا كه پتويي را انداخته بود روي سرش و زير پل نشسته بود، گفت: «دست هايت خيس شده، آدمك!»
و آدمك لب هاي گدا را بوسيد و رفت.
توي يك كوچه، دوچرخه گفت: «آدمك! سرت خيس شده.»
آدمك از ذوق باران، دسته هاي دوچرخه را بوسيد. به خودش نگاه كرد. پاهايش نبود. تنش نبود. دست هايش نبود و باران، آدمك خميري اش را مي بوسيد كه فقط سرش باقي مانده بود توي پياده رو.
لينك مطلب | یکشنبه 11 دی1384 | 













پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت .
پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هربار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ،
همان طور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ،
تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسان تر از
كوبيدن ميخ ها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله را به پدرش گفت
و پدر نيز پيشنهاد داد هر بار كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ،
يكي از ميخ ها را از ديوار در آورد .
روز ها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخ ها را از
ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : 
پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي و توانستي بر خشم پيروز شوي .
اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته اش نمي شود .
وقتي تو در هنگام عصبانيت حرف هايي مي زني ، آن حرف ها هم چنين آثاري به جاي مي گذارند .
تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري .
اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد ؛ آن زخم سر جايش است .
(زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است(.
ِِيادمان باشد از امروز خطاِِيِِي نکنِِيم
گرچه در خود شکستِِيم صداِِيِِي نکنِِيم
ِِيادمان باشد اگر خاطرمان خالِِي ماند
طلب عشق ز هر بِِي سروپاِِيِِي نکنِِيم
لينك مطلب | شنبه 10 دی1384 | 













ماده 1043 قانون مدني اصلاحي سال 1370 مقرر مي دارد:
نكاح دختر باكره اگر چه به سن بلوغ رسيده باشد موقوف به اجازه پدر يا جد پدري اوست.
براساس اين ماده, دختري كه به سن بلوغ رسيده و قاعدتاً از تحت ولايت خارج است, از نظر نكاح نميتواند مستقلاً اقدام كند, در عين حالي كه ديگر تحت ولايت نيست و نظرش معتبر است و عقد نكاح بدون رضايت و اراده او واقع نمي شود, بايد اجازه و موافقت پدر يا جد پدري را نيز جهت انعقاد عقد نكاح تحصيل كند.
لزوم اجازه پدر يا جد پدري براي ازدواج دختر باكره در ماده 1043 قانون مدني قبل از اصلاحيه نيز مورد تاكيد قرار گرفته بود.
ماده 1043 سابق مقرر مي داشت:
نكاح دختري كه هنوز شوهر نكرده, اگر چه بيش از 18 سال تمام داشته باشد, متوقف به اجازه پدر يا جد پدري اوست...
يعني حتي اگر دختر, به سني رسيده باشد كه قانون آن را اماره رشد قرار داده و طفل با رسيدن به آن سن از تحت ولايت خارج مي شود, در عين حال در مورد نكاح مستقل نيست و بايد اجازه ولي را بگيرد. در اصلاحيه سال 1361 چون قانونگذار مبنا و ملاك را سن بلوغ قرار داده و سن 18 سال ديگر به عنوان اماره رشد شناخته نمي شد و ماده 1209 نيز خلاف حذف, عبارت سن 18 سال در ماده 1043 به سن بلوغ تبديل شد و صدر ماده مزبور به اين شكل درآمد:
نكاح دختري كه هنوز شوهر نكرده, اگر چه به سن بلوغ رسيده باشد, موقوف به اجازه پدر يا جد پدري اوست...
در اصلاحيه سال 1370 نيز همين حكم باقي ماند, فقط عبارت: دختري كه هنوز شوهر نكرده به : دختر باكره تبديل شد كه وجه آن را بعداً خواهيم گفت.
الف_ مبناي فقهي حكم ماده 1043
در فقه دختري كه به حد بلوغ و رشد رسيده و ثيبه است يعني در اثر نزديكي از جلو با او بكارتش از بين رفته براي ازدواج بعدي مستقل است و نظر و اجازه پدر در ازدواج او نقشي ندارد. ولي دختري كه هنوز باكره است, هر چند به سن بلوغ و رشد رسيده, اگر بخواهد ازدواج كند پنج نظر در مورد چگونگي نقش ولي در ازدواج او وجود دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مي كنيم:
ادامه مطلب
لينك مطلب | شنبه 10 دی1384 | 












Home | Archive | Contact US | RSS